داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

شخصى محضر پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله ) مشرف شد. حضرت به او فرمود: آيا مى خواهى تو را به كارى راهنمايى كنم كه به وسيله آن داخل بهشت شوى ؟

مرد پاسخ داد: مى خواهم يا رسول الله !

حضرت فرمود: از آن چه خداوند به تو داده است انفاق كن و به ديگران بده !

مرد: اگر خود نيازمندتر از ديگران باشم ، چه كنم ؟

فرمود: مظلوم را يارى كن !

مرد: اگر خودم ناتوان تر از او باشم ، چه كنم ؟

فرمود: نادانى را راهنمايى كن !

مرد: اگر خودم نادان تر از او باشم ، چه كنم ؟

فرمود: در اين صورت زبانت را جز در موارد خير نگهدار! سپس رسول خدا فرمود:

آيا خوشحال نمى شوى كه يكى از اين صفات را داشته باشى و به بهشت داخلت نمايند

 

 

بحار: ج 71، ص 296

 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 3:05 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه ...

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و... خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...

 

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ... دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!

 

ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره ...

 

دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

 

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

 

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

 

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

 

همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین ...

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 3:04 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند.

 

پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت.

این بگو مگوها همچنان ادامه داشت تا اینکه یک روز ...

 

پیرمرد برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل می کند ضبط صوتی را آماده کرد و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط کرد.

پیر مرد صبح از خواب بیدار شد و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش رفت و او را صدا زد، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته بود!

از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او بود

 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 3:04 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

روزي دروغ به حقيقت گفت: مــــيل داري باهم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد.

 

آن دو با هم به کنار ساحل رفتند، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد.

 

دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او راپوشيد و رفت.

 

از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 3:03 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



وقتی که تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بِهت غذا ميداد و تو رو می شست! به اصطلاح، تر و خشک می کرد

تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!

 

وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت ياد داد تا چه جوری راه بری.

تو هم اين طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار می کردی!

 

وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده می کرد.

تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی!

 

وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خريد.

تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی!

 

وقتی که 5 ساله بودی، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به تعطيلات بری.

تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی!

 

وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.

تو هم، با فرياد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی!

 

وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی بيس بال خريد.

تو هم، با پرت کردن توپ بيس بال به پنجره همسايه کناری، ازش تشکر کردی!

 

وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی خريد.

تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی!

 

وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزينه کلاس پيانوی تو رو پرداخت.

تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای ياد گيری پيانو، ازش تشکر کردی!

 

وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره.

تو هم، ازش تشکر کردی،با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کنی !

 

وقتی که 11 ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای ديدن فيلم به سينما برد.

تو هم، ازش تشکر کردی، ازش خواستی که در يه رديف ديگه بشينه!

 

وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِيِون بر حذر داشت.

تو هم، ازش تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بيرون بره!

 

وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.

تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه ای نداری!

 

وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد.

تو هم،ازش تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده !

 

وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگيره(ابراز محبت کنه).

تو هم، ازش تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت!(نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه

!)

 

وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت ياد داد که چطوری ماشينش رو برونی(رانندگی ياد داد).

تو هم، ازش تشکر می کردی، هر وقت که می تونستی ماشين رو بر می داشتی و می رفتی!

 

وقتی که 17 ساله بودی، وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود.

تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اينطوری ازش تشکر کردی!

 

وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصيلی دبيرستانت، از خوشحالی گريه می کرد.

تو هم، ازش تشکر کردی،اينطوری که، تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدی!

 

وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.

تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!!(به اصطلاح، بچه مامانی

!!)

 

وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟

تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره!!

 

وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پيشنهاد خط مشی برای آينده ات داد.

تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!

 

وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلی دانشگاهت در آغوش گرفت.

تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسيدی که: می تونی هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کنی!

 

وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.

تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت هستن!

 

وقتی که 24 ساله بودی، اون دارايی های تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد.

تو هم با دريدگی و صدايی(که ناشی از خشم بود)فرياد زدی:مــادررر،لطفاً!!

 

وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزينه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گريه می کرد بهت گفت که: دلم خيلی برات تنگ می شه.

تو هم ازش تشکر کردی، اينطوری که، يه جای دور رو برای زندگيت انتخاب کردی!

 

وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طريق شخص ديگه ای فهميد که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.

تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردی، ''همه چيز ديگه تغيير کرده!''

 

وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکی از اقوام رو يادآوری کنه.

تو هم با گفتن''من الان خيلی گرفتارم'' ازش تشکرکردی!!

 

وقتی که 50 ساله بودی، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت.

تو هم با سخنرانی کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!

 

و سپس، يک روز، اون، به آرامی از دنيا ميره. و تمام کارهايی که تو(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود مياد!

اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کنی

 

...و، اگه زنده نيست، محبت های بی دريغش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر...هميشه به ياد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط يه مادر داری!!!!! 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 3:02 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

امروز ، سر خاكت من تو را بعد از 9 ماه و 7 روز ،دوباره دیدم .

همان وقتی كه داشتند لحد را روی صورتت می گذاشتند بالای سرت بودم ایستاده نه، نشسته نه، میعادگاهدست و پا می زدم زیر دست و پای مردم و خودم را با چنگ و دندان می رساندم بالای سرت . عاقبت صورتت را دیدم آن ریش بلند درویشی را هم كه حتما 9 ماه و 7 روز است گذاشتهای ،دیدم .رنگ پریده بود مثل من گونه های من هم از 9 ماه و 7 روز پیش به این طرف دیگر گل نینداخته ،حالا یك صورت كشیده مهتابی دارم كه چشم هایش را عمه فخری قسم خورده یكروز در می آورد .

همان وقتی كه آمده بودم خانه تان رویت خلعتی كشیده بودند و دورت پر از لاله های سبز بود، بوی مریم می دادی اما پنجره ها را باز گذاشته بودند. رفتم ، رفته بودم ، چه می گویم آمده بودم قبل رفتنت ببینمت مادرت گفت : «چشم هایم را در می آورد.» زیر پلكم هنوز – زخمی است ناخن می كشید بی محابا به صورتم چنگ می زد. پلكم لبهایم اما نه به چشم هایم دلش نمیرفت كه دل تو را زخم بزند می دانم او هم می داند آبی چشم های غرقت كرد عاقبت. نگفتم دست و پا بزن بر و بگیر دستی را كه دراز شد به سویت ، نگرفتی ، نگرفتی تامن گرفتم عاقبت دستی را كه دراز شده بود به سویم نامحرم نبود محرم شدید . فكركردم ریشت را می زنی ، كراوات می بندی ، آن كت و شلوار طوسی تیره ات را می پوشی می آیی می ایستی كنار درتالار و مهمان هایم را تعارف می كنی فكر می كردم عادت می كنی عادی می شوی برایت مثل دیگران همه همین را می گفتم از مادر خودم گرفته تا عمه فخری . آخرین باری كه آ‌مده بود خانه مان می گفت : « چشمم كف پات شوهر كن ،‌بچه ام داره مثل شمع آب می شه»

و آب می شدم من مثل شمع قطره قطره .. خبر نداشتم چه می كنی ازهمان 9 ماه و 7 روز پیش كه برگه آزمایش را گرفتیم . دكتر آخری ، اخرین امیدمان بود وقتی گفت : « ازدواج فامیلی كنین یه نسلو معلول می كنین . »

رفتی و گفتی قسمت نبود قسمت هم شویم . دیگر ندیدمت اوایل خبرمی آوردند . با كسی حرف نمی زنی صبح می روی و شب بر می گردی بعدها گفتند اصلا سر كار نمی روی ریش بلندی گذاشته ای ، صبح تا شب توی خانه می مانی مشق خط می كنی بعدتر ها گفتند در اتاقت را به روی همه بسته ای پرسیدم غذا می خوری گفتند روزه داری 9 ماه و 7 روز بود كه روزه داشتی .می گفتند عادت می كند، درست می شود بهتر از تو را ندیده ،اما درست نشدی عادت نكردی بهتر از من را هم نشانت دادند آخر سر خبرم كردند به حسابم آ‌وردند . گفتند دكترا گفتند تو شوهر كنی حرف می زند . داد می زند، قرار می گیرد . افتادم به دست و پایشان التماسشان كردم كه ببینمت كه ببینم گفتند نه نخواسته ، التماسشان كردم كه تو را زن بدهند. شاید كه من حرف بزنم، داد بزنم ، قرار بگیرم. گفتند نه، دكترها گفتند تو اول تو وگرنه ....

گفتند داری با خیال من زندگی می كنی گفتند حتما توی خیالاتت من را به زنی گرفته ای كه اینقدر آرامی می شنوند صبح و شب با كسی حرف می زنی با منی لابد.

گفتند 9 ماه و 7 روز است با توست دیگری را نمی پذیرد باید بروی از خانه دلش جای خالیت را ،عروسیت را باید به چشم ببیند اگر نروی همین امروز یا فردا دیگر تمام می شود تو تمام می شوی . با خیالی كه توی این 9 ماه و 7 روز برایش زاییده ای یك عمر زندگی می كند . شوهر كن كارت دعوتش را بفرست برایش شوهر كردم زودتر از آنچه می گفتند .كارت دعوتم یك برگه كدر زرد بود كه رویش پاییون قهوه ای داشت می خواستم سیاه باشد نمی شد . لباس عروسم را همانطور سفارش دادم كه با هم خیال كرده بودیم ، پرچین، پر از پولك، ملیله ، پرتور و طبقه طبقه ،دختران خیاط .

خندیدد و گفتند از مد افتاده گفتم نه هنوز مد نشده

لباسم را به عكست نشان دادم كلی برایش گفتم كه تور سرم گلهای سفید دارد و دنباله لباسم آنقدر بلند است كه باید دختر بچه های فامیل دنبالمان همه جا بیایند خندیدی توی عكس . گل دستم را مریم سفارش دادم تاج سرم مریم ماشین عروسمان را با مریم تزیین كردیم ، چهار حلقه ظریف مریم روی دسته های ماشین سیاه سیاه.

یادت كه هست دلت می خواست توی برف عروسی بگیریم من بشوم ملكه برفی حالا عروسیم افتاده به زمستان ببین خدا چقدر با دل ما راه می یاد. كارت را مادرم برایت آورد گفت صدایت كرده ، چند بار به در اتاقت زد. جواب ندادی كارت را از لای در انداخته بودند توی اتاقت ، افطارت را كه عمه با زجر و التماس آورد. گفته بودی مباركش باشه پرسیده بود می آیی گفته بودی حتما . بی سحری روزه می گرفتی عمه فخری می گفت فقط صدای وضو گرفتن هدایت را می شنود. وقتی آب می زدی به آن ریشای بلند چكه چكه می چكید روی كاشیها و صدایش را پرنده ها هم می شنیدند من هم می شنیدم . صبح ها با صدای چك چك آب از خواب می پریدم تمام خانه را می گشتم تمام شیرها را سفت می كردم چك چك ... تمام نمی شد تا اذان می گفتند بعد سكوت می شد می خوابیدم مادر فكر می كرد وسواسی شدم دكترها می گفتند فشارعصبی است.

قرص می دادند كه بخورم و بخوابم و صدای آب توی سرم نپیچید اما باز نیمه شبها بیدار می شدم درست وقتی كه تو آب می زدی به صورتت و قطره های آب چكه چكه ازروی آن ریشهای بلند می چكید روی كاشیها بیدار می شدم قطره های آب بیدارم می كردند.

دیروز ظهر هم بیداری كردم ، خوابیده بودم روی تخت تمام سقف اتاقم را با تور و حریر صورتی تزئین كرده بودند مادر معتقد بود عقد باید توی خانه باشد دور از چشم اغیار سفره عقد را هم نصفه نیمه انداخته بودند. با آن آینه و شمعدان بزرگ مسخره كه نصف تور و حریرها را دوباره به رحم می كشید . حس كردم چیزی گلویم را فشار می دهد. فشار می داد گلویت را طناب ، نفسم در نمی آید. نفست در نمی آمد هوا توی ریه هایم گیر كرده بود می خواستم داد بزنم، داد نمی زدی دستم را می كشیدم روی گلویم می خواستم برش دارم ،نمی توانستم طناب را محكم بسته بودی مرد. تقلا می كردم دست و پا می زدم با پای زدی زیر پایه صندلی ...

آنقدر ناخن روی گلویم كشیدم كه خیسی خون تا سینه ام رسید مادر بی محابا توی صورتم سیلی می زد بیدار كه شدم تو خوابیدی صورتم كبود شده بود قرار نداشتم راه گفتم دلم شور می زند خواب مرگ دیده ام تاشب كه خبرت را آوردند چادر راكشیدم روی سرم گلویم پر از زخم بود با صورتی كبود رسیدم در خانه تان را هم نمی داد پدرت. با فحش و لگد از در بیرون ام كردند داد می زدم شیشه ها می شكست نمی دانم چه طوری رسیدم بالای سرت خوابیده بودی وسط اتاق یك خلعتی سبز كشیده بودند رویت عمه فخری همانجا قسم خورد...

دورت پر از زن و مرد بود نشسته بودند قرآن می خواندند و لعنتم می كردند رویم نشد رویت راكنار بزنم برای همین آمدم سر خاك گفتند قبرت 2 طبقه است مادرت می خواهد كنارت باشد . اولین نفری بود كه جسدت را پیداكرده ، حلق آویز از سقف اتاق از مرگت خیلی نگذشته بود 6 ساعت یا كمتر اگر زودتر پیدایت می كردند شاید ...

برای همین می خواهد زودتر از همه بمیرد اما همه می دانند اولین نفری كه بمیرد اینجا خاكش می كنند چه مادرت باشد، پدرت یا حتی زنت، اولین نفری كه بمیرد. امشب توی این اتاق پر از تور و حریر نشسته ام پیرهن ام را صبح خیاط فرستاده خانه مان. مادرم چشم دیدنش را نداشت می خواست جرش بدهد نگذاشتم بزور آوردمش اینجا حالا دارم می پوشمش یك پیرهن پرچین طبقه طبقه است :البته توی تنم خیلی راحت نیست این همه فنر و ژیپون عذابم می دهد اما لبخند می زنم . موهایم را جمع نمی كنم می ریزم دورم آشفته همانطور كه تو بودی پریشان تور را هم كه بگذارم روی سرم تمام می شود. می شوم یك عروس تمام عیار باید كفشهای سفید پاشنه دارم را بپوشم وآرام آرام مثلا بیایم سمت تو . سه دور دور اتاق دور عكست می گردم حالا دارم توی سالن به سمت تو می آیم بعد آرام می نشینم كنارت روی مبلی كه مادر گذاشته است و رویش را پارچه سفید كشیده . با حاشیه منجوق دوزی حیف این همه سفیدی یادت هست وقتی خطی نوشتی من مجذوب صدای قلمت بودم می گفتی صدای مرموزی است مثل صدای پای خون توی رگها و بعد قلمت را می تراشیدی با آن قلم تراش زنجانی دسته چوبی . قط می زدی روی نوك ظریف قلم من هم قط می زنم روی رگهای آبی ظریفی كه روی بازوی سفیدم بالا رفته .


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 3:02 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

گروهی از بچه ها در نزدیکی دو ریل راه آهن، مشغول به بازی کردن بودند.

یکی از این دو ریل قابل استفاده بود ولی آن دیگری غیرقابل استفاده.

تنها یکی از بچه ها روی ریل خراب شروع به بازی کرد و پس از مدتی روی همان

ریل غیرقابل استفاده خوابش برد.

3 بچه دیگر هم پس از کمی بازی روی ریل سالم، همان جا خوابشان برد.

قطار در حال آمدن بود و سوزنبان تنها می بایست تصمیم صحیحی بگیرد ...

سوزنبان می تواند مسیر قطار را تغییر داده و آن را به سمت ریل غیرقابل

استفاده هدایت کند و از این طریق جان 3 فرزند را نجات دهد و نتها 1 کودک

قربانی این تصمیم گردد و یا می تواند مسیر قطار را تغییر نداده و اجازه

دهد که قطار به راه خود ادامه دهد.

 

سوال: اگر شما به جای سوزنبان بودید در این زمان کوتاه و حساس چه نوع

تصمیمی می گرفتید؟

 

بیشتر مردم ممکن است منحرف کردن مسیر قطار را برای نجات 3 کودک انتخاب

کنند و 1 کودک را قربانی ماجرا بدانند که البته از نظر اخلاقی و عاطفی

شاید تصمیم صحیح به نظر برسد اما از دیدگاه مدیریتی چطور ... ؟

در این تصمیم، آن (1) کودک عاقل به خاطر دوستان نادان خود (3 کودک دیگر)

که تصمیم گرفته بودند در آن مسیر اشتباه و خطرناک (ریل سالم) بازی کنند،

قربانی می شود.

این نوع تصمیم گیری معضلی است كه هر روز در اطراف ما، در اداره، در جامعه

در سیاست و به خصوص در یک جامعه غیردموکراتیک اتفاق می افتد، دانایان

قربانی نادانان قدرتمند و احمقان زورمند و تصمیم گیرنده می شوند.

کودکی که موافق با انتخاب بقیه افراد برای مسیر بازی نبود طرد شد و در

آخر هم او قربانی این اتفاق گردید و هیچ کس برای او اشک نریخت.

کودکی که ریل از کار افتاده را برای بازی انتخاب کرده بود هرگز فکر نمی

کرد که روزی مرگش اینگونه رقم بخورد.

اگرچه هر 4 کودک مکان نامناسبی را برای بازی انتخاب کرده بودند ولی آن

کودک تنها قربانی تصمیم اشتباه آن 3 کودک دیگر که آگاهانه تصمیم به آن

کار اشتباه گرفته بودند شد. اما با این تصمیم عجولانه نه تنها آن کودک بی

گناه و عاقل جانش را از دست داد بلکه زندگی همه مسافران را نیز به خطر

انداخت زیرا ریل از کار افتاده منجر به واژگون شدن قطار گردید و همه

مسافران نیز قربانی این تصمیم شدند و نتیجه این تصمیم چیزی جز زنده ماندن

3 کودک احمق نبود.

مسافران قطار را می توان به عنوان تمامی کارمندان سازمان فرض کرد و گروه

مدیران را همان کودکانی در نظر گرفت که می توانند سرنوشت سازمان (قطار)

را تعیین کنند.

گاهی در نظر گرفتن منافع چند تن از مدیران که به اشتباه تصمیمی گرفته

اند، منجر به از دست رفتن منافع کل سازمان خواهد شد و این همان قربانی

کردن صدها نفر برای نجات این چند نفر است.

زندگی کاری همه مدیران پر است از تصمیم گیری های دشوار که با عدم اتخاذ

تصمیمات صحیح به سبک مدیریتی، به پایان زندگی مدیریتی خود خواهید رسید.

 

"به یاد داشته باشید آنچه که درست است همیشه محبوب نیست... و آنچه که

محبوب است همیشه حق نیست


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 3:01 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده درپیله نگاه کرد. سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد.

آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را باز کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود.

آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت که بالهای پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند.

هیچ اتفاقی نیفتاد!

در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.

چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نمیدانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن، راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند.

 

نکته ها:

گاهی اوقات تلاش تنها چیزیست که در زندگی نیاز داریم.

اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم، به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمیتوانستیم پرواز کنیم.

من قدرت خواستم و خدا مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم.

من دانایی خواستم و خدا به من مسایلی داد تا حل کنم.

من سعادت و ترقی خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهیچه داد تا کار کنم.

من جرات خواستم و خدا موانعی سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم.

من عشق خواستم و خدا افرادی به من نشان داد که نیازمند کمک بودند

من محبت خواستم و خدا به من فرصتهایی برای محبت داد.

« من به هر چه که خواستم نرسیدم ...

اما به هر چه که نیاز داشتم دست یافتم»

بدون ترس زندگی کن، با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که میتوانی بر تمام آنها غلبه کنی


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 3:00 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

تکنیکهای زیر به شما کمک می کند که بهتر فکر کنید و با قدرت ،‌پویائی و نوآوری بیشتری عمل کنید :

 

· یافتن بهترین زمان ممکن : شما چه زمانی در طول شبانه روز بهتر فکر می کنید معمولا افراد مسن صبح ها و جوان ها بعد از ظهر ها

 

· خوب تحصیل کنید اما افراط نکنید

 

· روز خود را با بهترین ها شروع کنید

 

· تا می توانید تمرین کنید

 

· به ایده های خود شانس شکوفا شدن بدهید

 

· شغلی انتخاب کنید که با عث رشد شود

 

· همراهی انتخاب کنید که باهوش باشد

 

· تجربه کسب نمائید

 

· ورزش فراموش نشود چون باعث تقویت قوای فکری می شود

 

· تازه جوئی رمز موفقیت است

 

· همیشه به دنبال کارهای مورد علاقتان باشید

 

· ایده های جدید را با یکدیگر تلفیق نمائید

 

· روشهای سریع یادگیری را بیاموزید

 

· همیشه برنامه های بلند مدت داشته باشید اگر چه مرتب تغییر نمایند

 

· از انجام کار اشتباه هراس نداشته باشید

 

· آرامش خود را حفظ نمائید

 

· در جست و جوی حقیقت باشید

 

· از سئوال پرسیدن هراس نداشته باشید

 

· مردم را درک نمائید

 

· ارتباطات خوب پشتوانه پیروزی است

 

برگرفته از کتاب کارآفرینی به شیوه شهرام فخار 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 3:00 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

مردى از اهل حبشه نزد رسول خدا صلوات الله عليه و آله آمد وگفت : يا رسول الله ! گناهان من بسيار است. آيا در توبه به روى من نيز باز است ؟

پيامبر (ص) فرمود : آرى ، راه توبه بر همگان ، هموار است. تو نيز از آن محروم نيستى.

مرد حبشى از نزد پيامبر (ص) رفت. مدتى نگذشت كه بازگشت و گفت :

يا رسول الله ! آن هنگام كه معصيت مى ‏كردم ، خداوند ، مرا مى ‏ديد ؟

پيامبر (ص) فرمود : آرى ، مى ‏ديد.

مرد حبشى ، آهى سرد از سينه بيرون داد و گفت : توبه ، جرم گناه را مى ‏پوشاند ؛ چه كنم با شرم آن ؟

در دم نعره ‏اى زد و جان بداد.

 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 2:59 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 22 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 46648 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396